سایر زیرسامانه های هواپیمای آموزشی یاسین مانند الکترونیک پروازی یا اویونیک، خطوط هیدرولیک و سیم کشی های این هواپیما نیز توسط متخصصان داخلی در پژوهشکده سازمان صنایع هوایی و صنعت های مرتبط با استفاده از تجارب قبلی وزارت دفاع و نیروی هوایی ارتش در هواپیماهای صاعقه و کوثر-1 طراحی و ساخته شده است. 53 نباید روزه بگیرم «اقدس بابایی» در سال 1353 همراه همسرم (آقای سعیدنیا)، که از پرسنل نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی می کردیم.حدود دو سال می شد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی هواپیمای «F-5» به پایگاه دزفول منتقل شده بود.در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشر وقتها در کنار ما بود. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خظ زد و مداد را به من برگرداند. به خاطر می آورم روزی نام او را در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند.

شهید، سرلشکرِ خلبان، عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت.از او یک فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نامهای حسین و محمد به یادگار مانده است. در سازمان صنایع هوایی نیروهای مسلح که یکی از عظیمترین زیرمجموعه های وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح است هم طرح مشهور «شفق» به همراه یک شریک خارجی در دست اقدام بود که به دلیل قطع همکاری خارجی، متوقف ماند. به خاطر می آورم، زمانی که عباس در کلاس سوم ابتدایی بود، روزی همراه با دوستانش در کوچه سرگرم «الک دولک» بازی بود و من هم در حال عبور از کوچه به بازی آنها نگاه می کردم.باید بگویم شکل این بازی بدین ترتیب است که چوب کوتاهی را در روی زمین می گذارند و با چوب بلندتری آن را به هوا پرتاب می کنند و سایر بازیکنان باید آن چوب را در هوا بگیرند. کُمد لباسهای عباس را به او نشان دادم و گفتم: – نگاه کن.ببین ما برایش همه چیز خریده ایم؛ اما خودش از آنها استفاده نمی کند. به او گفتم: – پسرم! پاورقی 17 در امتحانات رفوزه می شوی «مرحوم حاج اسماعیل بابایی» بعد از ظهر یک از روزهای پائیزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم.در اتاق کارم به عباس گفتم: – پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس.

«ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت.» 21 خواهرم راباید بگیری «خانم اقدس بابایی» عباس فرزند سوم خانواده بود و من حدود سه سال از او بزرگتر بودم. 18 شاگرد بی بضاعت «مادر شهید بابایی» من تعداد هفت فرزند دارم و عباس در میان فرزندانم «برترینِ» آنها بود. 25 داداش آمپول زدن را یادم بده «جواد بابایی» پدرم، مرحوم حاج اسماعیل بابایی، سالها در سازمان بهداری قزوین کار می کردندو در ضمن کارشان، تزریقات هم انجام می دادند. شهید بابایی در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کردو به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد.وی در نهم آذرماه 1362، ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، به سِمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد. در حالیکه بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می پردازد، او را سرزنش کنند.

روزها گذشت و عباس بزرگتر شد؛ تا سرانجام پا به مدرسه گذاشت و در حالیکه به گفته همکلاسی ها و معلمانش، در دوران تحصیل یکی از شاگردان خوب و باهوش کلاس بود، به بازیهای فوتبال و والیبال علاقه فراوانی داشت و بیشتر در کوچه با دوستانش بازی می کرد. در حالیکه صاحب باغ از این تقاضای عباس شگفت زده شده بود، عباس توضیح داد که مقصر اصلی اوست؛ چرا که از ما بزرگتر است و نتوانسته از ورود ما به باغ جلوگیری کند. روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، در حالیکه چشمانمان از انتظار و بی خوابی می سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. عباس در حالیکه چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: – من که به شما کمک می کنم، خدا هم در خواندن درسهایم به من کمک خواهد کرد. سر انجام در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالی که به درخواستها و خواهشهای پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید ” 1 خرید صندلی خلبانی “.